گفتم اندر قدمت این سر و این جان من است...گفت هرجا سر و جانی است گروگان من است
چون است حال بستان ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری
ای کنج نوش دارو بر کشتگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری
گل نسبتی ندارد با روی دل فریبت
تو در میان گل ها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می کشد به دردم وان می کشد به زاری
ز اول وفا نمودی چندانکه دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری
+ نوشته شده در ساعت توسط فرزان
|
این شعرها اکثرا برگرفته از شعرای گمنام و عارف است.