سیمین بهبهانی

ای رقیب اگر یار او شدی همچو من مهربان شو


ترک او مگو، در وفای او، یک دل و یک زبان شو

 

آن که همچو جان می پرستمش آرزوی تو دارد


آن که بسته ام دل به موی او دل به سوی تو دارد

 

چو نشستی به خانه ی او، دگر از او بهانه مجو


به کنارش تو بمان، که گذشتم من از او

 

با آن افسونگر چون نوشی ساغر از من یاد آور

 

آن که در پی او چشم حسرت من خیره مانده به در، رفت و یار تو شد


آن که بر دل من مانده داغ غمش بی خبر ز دلم غمگسار تو شد

 

گر که بودم بسته مویش، بهره ز رویش نبردم و رفتم


هستی ام او بود و به دستت، هستی خود را سپردم و رفتم

سعدی شیرازی

خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او             من باشم و او باشد او باشد و من با او

بر هم زدن چشمش جان می برد از عاشق            کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او

جانم بر جانان است من خود تن بی جانم               آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او