خزان عشق

دامن کشان ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان
می گریزد
از جام می از شرنگ دوری وز غم مهجوری چون شرابی جوشان
می بریزد
دارم قلبی لرزان به رهش دیده شد نگران
دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم
تا بیاید
آزرده دل از جفای یاری بی وفا دلداری ماه افسونکاری
شب نخفتم
با یادش تا دامن از کف دادم شد جهان از یادم
راز عشقش را دل نهفتم
دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم
تا بیاید

+ نوشته شده در ساعت توسط فرزان
|
این شعرها اکثرا برگرفته از شعرای گمنام و عارف است.