![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم به آزار دلم کوشد دل زاری که من دارم
وگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری دلازاری دگر جوید ، دل آزاری که من دارم
به خاک من نیفتد ، سایه سرو بلند او ببین کوتاهی بخت نگون ساری که من دارم
گهی خاری کشم از پا ، گهی دستی زنم بر سر به کوی دل فریبان ، این بود کاری که من دارم
دل رنجور من از سینه ، هر دم می رود سویی ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم
ز پند همنشین ، درد جگر سوزم فزون تر شد هلاکم می کند آخر ، پرستاری که من دارم
رهی ، آن مه به سوی من به چشم دیگران بیند نداند قیمت یوسف ، خریداری که من دارم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
ای اشك من خيز و پرده مكش پيش چشم ترم وقت ديدن او راه ديده مگير
به جز اين اشك سوزان دل نا اميدم گواهی ندارد خدا داند
تا آيد شب در ميان تيرگی ها گشايد تن روح من به شور و غوغا روكند چو مرغ وحشی سوی خانه ی تو
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
چون است حال بستان ای باد نو بهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری ای کنج نوش دارو بر کشتگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری گل نسبتی ندارد با روی دل فریبت تو در میان گل ها چون گل میان خاری وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این می کشد به دردم وان می کشد به زاری ز اول وفا نمودی چندانکه دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
دامن کشان ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان
دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
ای رقیب اگر یار او شدی همچو من مهربان شو
آن که همچو جان می پرستمش آرزوی تو دارد
چو نشستی به خانه ی او، دگر از او بهانه مجو
با آن افسونگر چون نوشی ساغر از من یاد آور
آن که در پی او چشم حسرت من خیره مانده به در، رفت و یار تو شد
گر که بودم بسته مویش، بهره ز رویش نبردم و رفتم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او من باشم و او باشد او باشد و من با او
بر هم زدن چشمش جان می برد از عاشق کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او جانم بر جانان است من خود تن بی جانم آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
یارب آن شمع شب افروز که جانان من است
ز چه رو در طلب سوختن جان من است
آن که دارد به رخ اش مجمع زیبایی را چه خم از حال دل زار پریشان من است
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
از بر ابر سپید دل خود
آید آن جنگل سبز که از آواز درختان بلند نغمه ی عشق دلی یا به هر سو نگری، قطره ای درد از آن اشک برین ز نگاه تپش مرد غریب... می رسد می کند پاک دلی در کنار جویبار درد پنهان دلی سوی آن دلبر رسد آن کسی کز رنگ و بویش دل او غرق در عشق دل آویزی است آن کسی کز تار مویش جسم او مرده در باغ نگاهش طرب انگیزی است سرخوش از یاد رفیقش می رود در پی او
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی
منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو می آیی .............................................................
در عشق تو گر چنین حزین خواهم بود رسوای زمانه بعد از این خواهم بود دلدار اگر تویی چنان خواهم شد دلداده اگر منم چنین خواهم بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش هر چه ز دلبری کند کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
ای رفته دل و دین به تمنای تو ما را بیگانه ز خود ساخته سودای تو ما را مستغرق عشق تو چنانیم که نبود با یاد رخ خوب تو پروای تو ما را
میرزا شرف علاوه بر علوم عقلی و نقلی در ادب شعر موسیقی و آواز استاد بود. میرزا شرف جهان علاوه بر فضائل اخلاقی و مرتبه والای علمی شاعری توانا به شمار می رفت. غزلهای او کوتاه و روان است. از وی دیوان شعری نیز بر جای مانده که به صورت نسخه خطی موجود می باشد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این شعرها اکثرا برگرفته از شعرای گمنام و عارف است.
|
|
RSS
|